حالش خيلي خوبه

هر بار حالشومي پرسم ميگه خوبم ، ميگه اصلا بهتر از اين نميشه...

ازش ميپرسم جدي ميگي ؟ تو چرا هميشه خوبي؟ چرا هميشه ميگي روبراهي؟

ميگه :

منم غم دارم و از دود كش خونه م اندوه بالا ميره .

 منم مشكل دارم و مشكلات هميشه هست .

 ولي دنيا از مشكلات من خيلي بزرگتره .

بعضي از غم ها يه حس "هنوز انسان هستم " رو به آدم ميدن ...

ميگه :

 آدم مگه به اين راحتي تموم ميشه . ؟

 هيچ دلخوشي اي رو نبايد دست كم گرفت ، آدم موقع سقوط ميفهمه كه آخرين ريسمون كدوم بوده !!!!!

...

ميگه :

دلخوشه كه بازم پرنسس خونه ي پدرش شده و پدرش مثه قديما بهش ميرسه و حتي مثه قديما لباساشو اتو ميكشه ... فرقش اينه كه اون قديما بابايي خودش بدون سوال همه كاري براش ميكرد اما الان ازش ميپرسه آستين مانتو رو برات خط اتو بندازم ؟ الان يادش نيست كه وقتي مدرسه ميرفت بالاي مقنعه شو براش خط اتو مينداخته يا نه؟

 

پدرش اون قديما بهش ميگفت : تو هيچوقت نبايد شوهر كني .

 

اگه تو بري خونه سوت و كور ميشه . اگه بري ديگه هيچكس سر جاي من نميخوابه. اگه تو بري ديگه هيچكس تووي هر كاري دخالت نميكنه . اگه تو بري ديگه كسي نيست كه قهر كنه و من برم منت بكشم و از اتاقش بيارمش بيرون. اگه تو بري ديگه هيچ فرشته اي واسه من چاي نميريزه .........

پدرش هميشه بهش ميگفت هر كي كه رفت تو نبايد بري....!!!

اما اون به حرف بابايي گوش نكرد و بالاخره رفت ...

ترجيح داد به جاي پرنسس موندن تووي خونه ي پدري براي شاهزاده ي قصه چاي دم كنه.

رفت ........

 

الان كه تووي آيينه بهش نيگا ميكنم ميتونم از چشماش بخووونم كه دوست داره مثه اقيانوس آرام ، آروم باشه بدون هيچ خاطره اي...

 

هيچوقت تظاهر به مردن نميكنه و هميشه بهم ميگه خوبم...

/ 1 نظر / 49 بازدید
khiyalvareh

درود . اين ورق هاي زندگي كه رقم خوردند ، برگه هاي پاسور نبودند كه بدنبال خود ، باخت يا بردي را به همراه داشته باشن . بلكه اين ورق ها ، ثانيه ثانيه هاي عمر هستن كه بر توسن روزگار نشستند و به چشم بر هم زدني به انتهاي مسير مي رسند . يا بايد پا را خوب در ركاب كرد و خوب تازيد تا لااقل انتخابگر خوبتر از خوب و يا بد از بدتر . و يا تسليم مسيري شد كه آخرش از الان هويداست .