شنبه شب هايي كه با بغض ميخوابيديم

امروز خيلي اتفاقي يه آهنگ آشنايي از موبايل يكي از همكارا شنيدم

تيتراژ سريال اوشين

رفتم به دهه ي جنگ

رفتم به اون شبها

شبهاي سرد موشك بارون

شبهاي بي برقي

شبهاي بي دلخوشي

شبهاي چراغ زنبوري

شبهاي پر استرسي كه مبادا توري چراغ زنبوري بريزه و همه جا دوباره تاريك بشه

دلخوشيمون جمع شده بود تووي شنبه شب ها ساعت 9

تماشاي اندوه و درد زن چشم بادومي

با چشمهاي حيرون و متعجب خيره ميشديم به دو تا چوب كه براي خوردن برنج و تربچه دست به كار ميشدن

شبهايي كه بابا رو مجبور ميكرديم هر طور شده يه موتور برق پيدا كنه و وصل كنه به باطري ماشين تا ما بتونيم سريال محبوبمون ☺☻رو ببينيم

...

شبهايي كه از ترس پاي تخته رفتن خواب راحتي نداشتيم

شبهايي كه از هراس بمب هاي بمب افكن هاي جنگي تا صبح آرامش نداشتيم

شبهايي كه بعد از صداي آژير قرمز صداي انفجار هم در همين نزديكي به گوشمون ميرسيد

شبهايي كه پناهگاه هاي خونه ها زير پله ها و چهارچوب درها بود

چه شبهاي بدي رو صبح كرديم ما...


97/09/07

ساعت 4 بعدازظهر


/ 1 نظر / 19 بازدید
mohammadkian

واقعا چه خاطراتی که هیچ وقت دوست ندارم حتی واسه دشمنم هم تکرار شه....