دلم گرفته

امان از دلتنگي

...

آروم آروم ناآرومت ميكنه

دلتنگي همون بچه ي لجباز و نق نقو ئه كه گاهي نميدوني از كجا مياد سراغت !

دلتنگي يواشكي مجبورت ميكنه بشيني و خاطراتت رو مرور كني .

دلتنگي همون آتيش زير خاكستره كه با هر بادي قوي تر ميشه و در انتها مثه گدازه هاي آتيش از وجودت فوران ميكنه

گاهي فكر ميكني دلتنگيات تموم شده و خيالت راحت ميشه كه ديگه آرومي ولي در ثانيه اي وجودت رو به آتيش ميكشه

دلتنگي يعني غروب باشه و دلت پر از حرف باشه و كسي رو نداشته باشي واسه ي شنفتن حرفات ...

اون نباشه....

چوب خط نبودن ها پر بشه....

دلت گرفته باشه....

غم بيخ گلوت رو چسبيده باشه ....

گريه هم نسخه ي درمانت نباشه ....

دلتنگي يعني از يه چيزايي جا مونده باشي....

دلتنگي يعني به جاي اون هم به تماشاي غروب بشيني....

بعضي خاطرات اينقدر قوي و پر ملات هستن كه راهي براي فراموشي براي آدم نميذارن

گاهي قطره هاي بارون ، گرماي خورشيد ،صداي موج دريا ، افتادن يه يك برگ از درخت ، بوي ياس ، شنيدن يه آهنگ قديمي و گاهي يك صداي پا ...

همه و همه تلنگر ميزنه به شيشه ي دلت

همه آدما در عمق وجودشون غم ها و دلتنگي هايي دارن كه پنهونش ميكنن .

 

گاهي فكر و خيال مثه يه نخ از لباس كاموايي بيرون ميزنه ، اون يه ذره نخ رو ميگيري ميكشي و به خيال خودت يه جايي گير ميكنه و بالاتر نميره ولي يه دفه به خودت مياي و ميبيني كل لباس رو شكافتي و هيچي برات نمونده...

كاش هيچ وقت اون نخ از لباسا نزنه بيرون .

 

خرگوش كوچولوي هليا امروز صبح خيلي زود ، از دنيا رفت .

دل هليا اينقدر گرفته كه هيچي آرومش نميكنه . ميگه شايد چون ديشب براش درد و دل كردم و بعدشم دعواش كردم به خاطر شيطونياش و برق اتاق رو خاموش كردم ، مرده....!!!!

.

.

.

بچه كه بودم غمگين و حتي دلتنگ ميشدم .

اما غم ها و دلتنگيهام به اندازه قد و قواره م بود .

يكي از غم هاي بزرگ بچگيم اين بود كه اگه ديگه كشاورزها ماكاروني نكارن چي ميشه ؟!

اگه مادر بزرگ روزنامه اي كه سبزي فروش دور سبزي خوردن براش پيچيده  رو بندازه تووي سطل آشغال ، من ديگه چي بخوونم تا سوادم بيشتر بشه !

اگه شماره جديد كيهان بچه ها رو يادشون بره برام بگيرن چي ميشه!!!!

دلتنگيام خلاصه ميشد تووي دوري از مادربزرگ و پدربزرگ و خاله هاي مهربونم و بچه هاي همبازيم تووي محله ي مادربزرگ.

گاهي هم از اينكه يه روز كم بغلم ميكردن نگران و دلتنگ ميشدم كه نكنه ديگه منو دوست ندارن..

( بغل... چيزيه كه آدما توووي هر سن و سال و هر جايگاهي بهش احتياج دارن ...)

دلتنگيام كم كم با خودم بزرگ شدن .

اولين دلتنگي بزرگم از دست دادن پدربزرگي بود كه شايد هيچكسي رو به اندازه ي اون دوست نداشتم .

دلتنگي هام بعد از مرگ عزيزترينم پهناور و وسيع شد .

 

شهريار چقدر زيبا و دلتنگانه گفته

برسان سلام ما را ...  به رفوگران هجران

كه هنوز پاره ي دل ... دو سه بخيه كار دارد

31 تيرماه 1397

/ 0 نظر / 37 بازدید